«شرق شیرین» اولین ساختهی شان پرایس ویلیامز (فیلمبردار فیلمهای الکس راس پری و برادران سفدی) با نویسندگی نیک پینکرتون (منتقد سختگیر و سختنویس ریورسشات و فیلمکامنت) فیلم عجیبی است که با کیفیت فرار و دستنیافتنیاش از تفسیر میگریزد، بر خلاف فیلمهایی مانند «بیچارگان» که از ما میطلبند دربارهی آنچه میخواهند بگویند حرف بزنیم. «شرق شیرین» ما را با قهرمان زیبایش لیلین همسفر میکند تا مسیری رویاگون و گاه کابوسوار را در دل جامعهی آمریکایی طی کنیم: از شیطنتهای دختران و پسران دبیرستانی به پانکها و نئونازیهای نژادپرست برسیم، کمی دربارهی ادگار آلنپو بشنویم، فصلی لولیتایی ببینیم، به هالیوود برویم و با کشتاری ناگهانی غافلگیر شویم، در بهشت برادران مسلمان محبوس شویم و توسط برادران مسیحی به واقعیت زندگی معمولی و ملالانگیز لیلین پرتاب شویم.
در بند قبل، بر زیبایی تالیا رایدر تاکید کردم چون به نظرم مهمترین نیروی پیشبرندهی فیلم است و فیلمساز به طرزی شگفتانگیز میتواند رمزوراز و جذابیت این زیبایی ویکتوریایی، لطیف و ظاهراً معصومانه را تا پایان حفظ کند، لارنس درست میگوید گویی لیلین/آنابل از آثار آلنپو بیرون پریده است، همان زن جوانی (به طور خاص شعر «آنابل لی») که فرشتگان به او حسادت میکنند. از سویی دیگر لیلین دختر فتنهانگیز (فمفتال) داستان است که ناخواسته دیگران را شیفتهی خود میکند تا مسیر ماجراجوییهایش را هموار کنند، و بعد در اولین فرصت میگریزد. هر چند از همان آغاز، در دستشویی رستوران، به لنز دوربین مستقیم نگاه کرده و از همراهی آن مطمئن شده است.
فیلم با تصاویر دانهدانهی 16 میلیمتری، قاببندی آزادانه و تکنیک فیلمبرداری خلاقانهاش (همچون دیگر کارهای ویلیامز) فضایی رویاگون دارد، گویی کاملاً به جهان کنونی ما تعلق ندارد، هر چند از نظر زمانی در آمریکای امروز اتفاق میافتد و با ارجاعات مختلف به تاریخ، هنر و سینمای آمریکا (و البته تاریخ سینما مثلاً «دیو» والرین بروفچیک) پر شده است. فیلم با میاننویسهایی به سبک سینمای صامت به بخشهای مختلف تقسیم شده است، حتی میتوان آن را ادای دینی به دی. دبلیو گریفیث در نظر گرفت، یکی از بزرگترین فیلمسازان عصر صامت که فیلمی هم دربارهی آلن پو ساخته بود. تالیا رایدر نه تنها در فیلم با لیلین گیش همنام است بلکه ظرافت و آسیبپذیری او را به یاد میآورد. از سویی دیگر اغواگری کودکانه ولی نه معصومانهاش او را کنار لولیتا مینشاند، هر چند لارنس شباهت او را با آنابلِ پو میستاید.
دور از ذهن نیست که فیلمی نوشتهی نیک پینکرتون مملو از ارجاعات سینمایی و فرهنگی باشد اما مهم نتیجهی این همکاری است، فیلمی جذاب که برای لذت بردن از آن نیازی به درک لایههای معنایی و استعاریاش نیست.