چرخِ (1923) ابل گانس همچنان جوان است و غریب. به جوانی همان روزهایی در 1924 که ژان اِپشتاینِ نابغه، «بنای عظیم سینمای فرانسه» خواندش و به غرابت همان روزی از دسامبر 1922 که ششهزار نفر در سالنِ گومونـپالاسِ پاریس حیران و شگفتزده به تماشای (در آن موقع) نُهساعتهٔ تصاویرش نشستند که قرار بود مرثیهای برای «مرگ» باشد و نرسیدن. گویی که سرنوشت این فیلم جوان از همان آغاز با «جاافتادگی»اش رقم خورده بود. جوانی و جاافتادگی، آغاز و مرگ. و …
نور، اول و آخرِ زندگی و سینماست. در غیاب نورْ وجودی نیست. تابش شدید همین نورِ لازم، زیبا و فریبنده اما میتواند همهچیز را نابود کند: بینایی، سینما و حیات را. پس خطریست در زُل زدن به خورشید و گاهی شاید، در خیره شدن مداوم به پرده سینما. دو لحظه نادر در فیلم آفتاب (2007) دنی بویل وجود دارد که در آنها تصویر تماماً با درخشش نوری سفید پوشانده میشود، پیامد طبیعی مواجهه آدمی با نور تمامعیار خورشید در اتاق …
در حالی که هریسون، مرد خوشبیانِ بی پا و دست، لب فرو بسته و گوشۀ درشکه خزیده (یا به بیان درستتر، جاسازی شده)، درگوشۀ دیگر نور فانوس بر قفس مرغ تابیده تا پیشاپیش از به سر آمدن دورانِ مرد و فروافتادن پرده برای او خبر دهد. جزئیات که کنار بروند عصارۀ داستان همانیست که از گذشته تاکنون به اشکال گوناگون به تصویر درآمده و گاه پای خود هالیوود را هم وسط کشیده: ستارۀ غروبکردهای که دیگر هنرش خریدار ندارد دیر …
چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند». این مصراع شاید عصارۀ فیلمهای پیتر باگدانوویچ باشد. سینماگری که همواره دلباختگیاش به دورانهای متفاوت، تاریخ آمریکا را به تصویر کشیده، اما این یادآوریها هرگز با یأس مطلق همراه نبوده. گذشته مثل نسیمی است که صورت را مینوازد و عطر گاه خوش و گاه دلگیرکنندهاش در فضا میپیچد. لحظۀ اکنون را سرشار از حضور خود میکند و به آینده سلام گرمی میفرستد. باگدانوویچ با رویکردی اپیکوری/ خیامی به زندگی و تاریخ ـ (های) …