فکر میکنم مرور گذرای فیلمها، این تصور را به وجود خواهد آورد که احتمالاً درونیات نویسندهاش تمایلی آشکار به حضور تحلیلهای روانکاوانه درون سینما دارد. به هرحال بر ضمیر تمامی آدمهای این فیلمها زخمهایی عمیق نشسته است که بدون پذیرش نقش انگیزشی نظریه، نمیتوان از تعلق خاطرشان به کمدی رمانتیکها سر در آورد. از باب نمونه، شخصیت جک نیکلسون در فیلم ال. بروکس را در نظر بگیرید. او همهجوره بیمار است: توان کنترل رفتارش را ندارد، مبتلا به وسواس عملی …
چند سال پیش که داشتم از جادهی تاسکولانا به سمت رُم رانندگی میکردم، چشمم به چیزی افتاد که ظاهراً یک کاتدرال گوتیکِ سربرافراشته در زمینی خالی بود. توقف کردم تا از نزدیکتر نگاهی به آن بیندازم، و متوجه شدم درواقع یک نمونک است که ابعادش کاملاً کوچکتر از اندازهی حقیقی است، و با اینکه چیزی بیشتر از یک نمای دوبُعدی است، کاملاً سهبُعدی هم نیست. بعداً فهمیدم ــ همانطور که باید حدس میزدم ــ در چند مایلی استودیوهای چینهچیتا ایستاده …
از جیمز نیرمور در شمارهی گذشته مقالهی «فیلم نوآر آمریکایی: تاریخ یک ایده» را کار کردیم که به ریشههای فیلم نوآر میپرداخت. اینبار مقالهی دیگری از نیرمور را انتخاب کردهایم که در آن، با همان نگاهِ موشکاف و محققی که از او سراغ داریم، به پیجویی ریشههای «امر گروتسک» در کارنامهی استنلی کوبریک پرداخته و آنرا به عنوان مؤلفهای کلیدی در سبک فیلمسازیِ هنرمند تبیین کرده است. گذشته از زاویهدیدِ جذاب و تأملبرانگیز مؤلف، دیگر ویژگی مهم مقالهی او چشماندازی …
جانی تو باید فرزند شرقیِ هاوارد هاکس باشد، با نوسان میان ملودرامها و کمدیها در یکسو، و اکشنها و گنگستریها در دیگرسو. کارنامهای که نتیجهاش تنها از سال 2000 به بعد (اگر ماحصل دو دههی قبلش را به حساب نیاوریم) نزدیک سی فیلمِ متفاوت از هم در کمپانی شخصیاش است، یعنی بازآفرینی یک تاریخچهی سینما در مقیاسی شخصی. در این تاریخچهی ناهمگون به چند فیلم طبقهبندیناپذیر هم برمیخوریم: زمین زدن (2004)، قطعهای تغزلی که جودو را بهانهای میکند برای بزرگداشت …